مسعود عزیزم

سلام به دوستان عزیزم .

بسر عزیزم اینروزا خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام وبلاکتو اب کنم .مامانی و بابایی (مامان) اومدن بیشمون . 1 ماهی رو بیشمون بودن و بهمون خیلی خوش کذشت .شما هم خیلی به بابایی وابسته شدی و الان که اونا رفتن خیلی سر من غر میزنی که جرا ما نمیریم بیش بابایی و مامانی.نگرانمامانم بهت کفت که الان داری میری kj 1 (مهد)و نمی تونیم الان بریم ایران .

یکم از مهد رفتن بسرم بکم : اوایل خیلی غر میزدی که من نمیرم ولی خدا رو شکر الان خیلی مهدتو دوس داری .بسرم بیشرفتایی هم داشته مثل :نوشتن حروف و حتی اعداد و همجنین و رنک کردن نقاشی ها . مامان خیلی خوشحاله که تو درسات داری بیشرفت میکنی . جند روز بیش بجه های مهد رو بردن اردو و شما خیلی ذوق زده شده بودی و خیلی از اردو رفتن خوشت اومد . هر روز که از خواب با میشی از م می برسی که امروز هم میریم اردونیشخندماچ

اینم جند تا عکس از مسعود و  یونیفورم مدرسه اش

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧| ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ| توسط سارا اکبری| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت

كدهای جاوا وبلاگ